تبليغاتX
خشونت




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





داستان جالب و عبرت انگیز

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه

 

صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد»


آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.


ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.


او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد»


دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي

 

 سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا

 

بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن

 

 را پاك نكند»


[+] نوشته شده توسط سعيد در 7:49 بعد از ظهر | |







عزیزم


[+] نوشته شده توسط سعيد در 7:31 بعد از ظهر | |







کاش

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد


[+] نوشته شده توسط سعيد در 7:29 بعد از ظهر | |







باران


[+] نوشته شده توسط سعيد در 7:28 بعد از ظهر | |







دنیا


[+] نوشته شده توسط سعيد در 7:27 بعد از ظهر | |







عاشقانه

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

تو مي ميرم ، ولي

تا لحظه مردن

نمي گيرم

دل از

تو


[+] نوشته شده توسط سعيد در 7:25 بعد از ظهر | |







جواب


[+] نوشته شده توسط سعيد در 7:22 بعد از ظهر | |







به نام آن که عشق را با خون به هم پیوند داد


[+] نوشته شده توسط سعيد در 7:22 بعد از ظهر | |







فردیس کرج

انتقام کور 4 مرد هوسران از دختر فراري

4 مرد که يک دختر فراري را به انگيزه انتقام ربوده و با انتقال به باغي متروکه در کرج به او آزار رسانده بودند، در پي دو عمليات جداگانه از سوي کارآگاهان جنايي پليس آگاهي استان تهران دستگير شدند.
يک هفته قبل مردي به شعبه پنجم بازپرسي دادسراي امور جنايي کرج مراجعه و با ارائه دادخواستي ، ماجراي فرار دختر 19 ساله خود را به نام «تيسا» گزارش کرد و گفت: دخترم براي سومين بار از منزلمان که در يکي از شهرهاي غرب کشور است ، متواري شده و اکنون در کرج به سر مي برد.
به دنبال اين دادخواست ، پرونده براي ادامه تحقيقات به اداره جنايي پليس آگاهي استان تهران ارسال شد و کارآگاهان جنايي تحقيقات گسترده اي را در اين زمينه آغاز کردند تا اين که شامگاه 14 دي ماه ، دختر فراري در حالي که با تهديد قمه ، نگهبان مرکز تجاري مهستان در بلوار نبوت کرج را گروگان گرفته بود، شناسايي و دستگير کردند که معلوم شد وي براي نجات پسر مورد علاقه اش که در بازداشتگاه پليس آگاهي استان تهران به سر مي برد گروگانگيري کرده است.
در ادامه تحقيق از دختر فراري مشخص شد، او پس از سومين مرتبه که از منزل فرار کرده ، گرفتار باندهاي فساد، سرقت و قاچاقچيان مواد مخدر (شيشه) شده و از سوي 2 نفر از اعضاي يکي از باندها مورد آزار و اذيت قرار گرفته و مردان شرور اقدام به تهيه فيلم و عکس از وي کرده اند و پس از فرار از چنگال آنها، قصد تنبيه 4 مرد را که پسر مورد علاقه اش را کتک زده بودند، داشته که در دام شيطاني آنها گرفتار شده است.
به دنبال اظهارات دختر فراري ، 6 همدستش هم دستگير شدند و به جرايم خود اعتراف کردند.جستجوي پليسي براي يافتن 4 مرد ادامه پيدا کرد تا اين که آنها در پي دو عمليات جداگانه 3 روز قبل در محله فرديس کرج شناسايي و دستگير شدند.
با انتقال متهمان به مرکز پليس ، آنها جداگانه مورد بازجويي قرار گرفتند و به جرايم خود اعتراف کردند.

اعتراف به انتقام
جعفر يکي از متهمان در اظهاراتش به پليس گفت: ما قصد آزار رساندن به او را نداشتيم. خودش باعث شد تا اين نقشه شوم را درباره او عملي کنيم. من و يکي از دوستانم با حسن پسر مورد علاقه تيسا اختلاف داشتيم و يک روز به منزل وي در فرديس رفتيم و چند نفري او را کتک زديم و مجروح کرديم.
2 روز بعد تيسا براي ما پيغام فرستاد که او را ببينيم و درباره علت درگيري با او حرف بزنيم. وقتي براي اين ديدار پافشاري کرد، تصميم گرفتيم او را کتک بزنيم.
متهم ادامه داد: به همين خاطر او را به محل کارم کشاندم و پس از مشاجره با وي ، درگير شديم. با داد و فرياد دوستانم را خبر کردم و 4 نفري به او حمله کرديم و با زور و تهديد او را داخل خودرويي انداختيم و به يک باغ متروکه در اطراف محله فرديس برديم و او را مورد آزار و اذيت قرار داديم ، بعد هم در يکي از محله هاي کرج رهايش کرديم.
بنابراين گزارش ، به دنبال اظهارات 4 مرد آزارگر، آنها با قرار قانوني از سوي بازپرس کرمي ، رئيس شعبه پنجم دادسراي امور جنايي کرج روانه بازداشتگاه پليس شدند تا تحقيقات تکميلي از آنها صورت گيرد.


[+] نوشته شده توسط سعيد در 6:26 بعد از ظهر | |







احظار جن

 

جهت ظهور جن در محلی خلوت این اعمال را انجام دهید

 

کلمات زیر را شمرده بخوانید و به دستورات عمل کنید:

1.     ابتدا سر خودرا روی میز بگذارید .

2.     حال هر دو دست را درحالی که سر پایین است به هوا ببرید.

3.     سپس سر خودرا کمی تکان دهید و به آرامی در دل بگویید

وای. وای برمن .

4.     حال دست خودرا کمی پایین تر بیاورید و با گفتن این کلمه

(من چه ساده هستم ) ، دو دست خودرا به فرق سر بکوبید .

5.     بعد باخود بگویید واقعا من چه قدر باهوشم نیم ساعت

خودمو الاف کردم در صورتی که نمیدونستم اسکول شدم.  

۶ . حال با کوله بار غم در صورتی که ضایع شده اید این

سایت را ترک کنید .


[+] نوشته شده توسط سعيد در 6:20 بعد از ظهر | |







ضد حال

این راههایی که در زیر نوشته شده و صرفا برای خنده می باشد در صورت استفاده کردن از آنها خودتان مسئول عواقب بعد از آن خواهید بود

روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم ، رگه هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه
سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي ها زود تر راه بيفتند
وقتي ميخواين برين دست به آب با صداي بلند به اطلاع همه برسونين
وقتي از کسي آدرسي رو مي پرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين
کرايه تاکسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون به صورت اسکناس هزاري پرداخت کنيد
همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين
جدول نيمه تموم دوستتون رو حل کنين
روي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت پنجاه کيلومتر در ساعت حرکت کنين
وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستند مرتب کانال رو عوض کنين
از بستني فروشي بخواين که اسم پنجاه و چهار نوع بستني رو براتون بگه
در يک جمع سوپ يا چايي رو با هورت کشيدن نوش جان کنين
به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين
وقتي از آسانسور پياده ميشين دکمه هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترک کنين
وقتي با بچه ها بازي فکري مي کنين سعي کنين از اونها ببرين
موقع ناهارتوي يک جمع جزئيات تهوع وگلاب به روتون استفراغي که چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف کنين
ايده هاي ديگران رو به اسم خودتون به کار ببرين
بوتيک چي رو وادار کنيد شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاشو باز کنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچ کدوم جالب نيست و سريع خارج بشين
شمع هاي کيک تولد ديگران رو فوت کنين
اگر سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنين
وقتي کسي لباس تازه مي خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش کلاه رفته
صابون رو هميشه کف وان حموم جا بذارين
روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب کنين
وقتي دوستتون رو بعد ازيه مدت طولاني مي بينين بگين چقدر پير شده
وقتي کسي در جمعي جوک تعريف مي کنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود
چاقي و شکم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري کنين
بادکنک بچه ها رو بترکونين
مرتب اشتباه لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد کنين و بهش بخندين
وقتي دوستتون موهاي سرش رو کوتاه ميکنه بهش بگين موي بلند بيشتر بهش مي ياد
بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين
کليد آپارتمان طبقه سيزدهم تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره
ايميل هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين
توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري ، بي موقع دست بزنين
هر جايي كه مي تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش دوستتون بهتره
حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين
نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين
دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين
عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين
با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين
شيشه هاي سس گوجه فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين
موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين
توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته ها و فندقهاي دهان بسته بذارين
شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين
توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين
توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين
جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل ها رو عوض كنين
يكي از پايه هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين
توي مهموني ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه
چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين
ورقهاي جزوه ء ۳۰۰ صفحه اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي پاتي بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين


[+] نوشته شده توسط سعيد در 6:1 بعد از ظهر | |







تصاویری از ارواح








عکس هایی از جن و ارواح













عکس هایی از جن و ارواح
 

[+] نوشته شده توسط سعيد در 5:58 بعد از ظهر | |







تیکه

تو خواب دیدم محشر کبرا شده# محکمه الهی برپا شده
خدا نشسته مردم از مرد و زن# ردیف ردیف مقابلش ایستادن
......
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد# بلند بلند هی صلوات فرستاد
از اون قیافه های حق به جانب# هم از خودی شاکی هم از اجانب
گفت چرا هیشکی روسری سرش نیست# پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست
چرا زنها اینجوری بد لباسن؟# مردای غیرتی کجا پلاسن؟
خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن# اینجا که فرقی ندارن مرد و زن
.......
خیام اومد یه بطری هم تو دستش# رفت توی گوشه ای گرفت نشستش
حاجی بلند شد با صدای محکم# گفت این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن# به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی؟# این که نه مدعی داره نه شاکی
نه مال این نه مال اونو برده# فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبیه هواش رو داشتم# اینجا خودم براش شراب گذاشتم
.......
یهو شنیدم ایست خبر دار دادن# نشسته ها بلند شدن ایستادن
دیدم دارن تخت روون میارن#فرشته ها رو دوششون میذارن
مونده بودم این دیگه کیه خدایا#تو محشر اینکارا چیه خدایا
همون که کارش عالی بود اون دیگه#‌بگین بابا توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت دیگه پایین نیا#یه راست برو بهشت پیش انبیا
از روی پل نری یه وقت میافتی#میگم هوایی ببرند و مفتی
.....

[+] نوشته شده توسط سعيد در 5:41 بعد از ظهر | |







جن


[+] نوشته شده توسط سعيد در 10:1 بعد از ظهر | |







اونم رفت

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!


[+] نوشته شده توسط سعيد در 9:56 بعد از ظهر | |







مرگ

دوست دارم سخن اول رو از يه موضوع مهم شروع كنم.
هر چي فكر كردم (البته نه فكرهاي سياسي و اقتصادي و اجتماعي و...) چيزي خوش تر از سخن دوست به ذهنم نرسيد. و چه خوش است آغاز با سخن عشق ...

عشق غالبا یک نوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است ...

شکسپیر


[+] نوشته شده توسط سعيد در 9:55 بعد از ظهر | |







عشق

بدون تو نميتونم زندگي كنم.جز ديدار توهمه چيز را فراموش كرده ام.انگار زندگي ام در اينجا به پايان رسيده است.ديگر چيزي نمي بينم.مرا در خودت ذوب كرده اي؟ حس مي كنم در حال متلاشي شدن هستم... هميشه در حيرت بودم كه چطور افرادي به خاطر دين شهيد مي شوند.از فكر آن بدنم به لرزه مي افتاد. اما ديگر نمي لرزم، من هم مي توانم به خاطر آن دينم شهيد شوم. عشق دين من است.مي توانم به خاطر آن بميرم.كيش من كيش مهر است و تو تنها اعتقاد من هستي.تو مرا با نيرويي كه توان مقابله با آن را ندارم افسون كرده اي.

[+] نوشته شده توسط سعيد در 9:54 بعد از ظهر | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.j28.ir & www.bia2funny.ir & www.TakTemp.com